تبليغاتX
تقصیر من نبود...
پشت دریاها شهریست...قایقی باید ساخت...!


تقصیر من نبود...









چقدر زود گذشت ... اون قدر زود که نفهمیدم کی تموم شد ،یعنی فهمیدم

 

اما باورش نکردم ... از اینکه بزرگ شدم خوشحال نشدم ... از اینکه

 

دارم میرم یه جای جدید احساس خوبی نداشتم ... آخه من خیلی سخت به

 

چیزای جدید عادت میکنم ... امروز بازم خاطره هامو ورق زدم ...راستی

 

چرا من هیچ عکسی از اون روزا ندارم؟ خیلی حیف شد کاش میشد

 

دوباره همه رو جمع کرد و یه عکس یادگاری انداخت... میخوام تو اون

 

عکس همه باشن ... دنیا ، شقایق ،آنیتا، مهشاد ،یاسمن، المیرا، یاسمین،

 

ترنم و... یادگاری هاشو هنوز دارم ... قاب عکس یاسمن ، کتاب شعر

 

آنیتا، اون شمع بزرگه که بچه ها واسه تولدم خریدن ، کتاب عجیب غریب

 

دنیا ،و کلی یادگاری از شقایق ... چقدر بهمون خوش میگذشت ... الان

 

دیگه نمیگذره ... شاید اگه دوباره با اونا باشم هم دیگه خوش نگذره ...

 

حالا حتما همشون عوض شدن ... اون دوران فرق میکرد ... همه یه جور

 

دیگه بودن ... چقدر دلم میخواد یه بار دیگه با اون دختره ی دیوونه آیدا

 

دعوا کنم ... هنوز مزه ی اون دادی که روز آخرمدرسه سرش زدم رو

 

حس میکنم !وای که چه کیفی داد ... روز اول که نمیدونستم قراره چه خبر

 

باشه ... تموم ذوقم واسه تیره تر شدن رنگ مانتوم بود ... خوشحال بودم

 

که دیگه دبستانی نیستم ... دیگه بزرگ شده بودم ... البته به خیال خودم ...

 

روزی که واسه ثبت نام رفتم ماتم برد ... خیلی بزرگ بود ... دو تا حیاط

 

داشت ... همون لحظه عزا گرفتم که اگه واسه امتحان ورزش بگن دور

 

حیاط بدویین من چه خاکی بریزم تو سرم؟ منکه هیچ وقت ورزشم خوب

 

نبود ! از مدیرش هم خوشم نیومد ... مثل خانم مین چین ... وقتی پرسید

 

معدلم چند بوده با افتخار بهش گفتم 20 اونم فقط خندید ... شاید معنی خنده

 

ش این بود که دیگه باید با این معدل خدافظی کنم ... منم فقط همین یه بار

 

به حرفش گوش کردم ... 5 روز اول نرفتم مدرسه ... مسافرت بودم ...

 

همون روز اول با یاسمن و المیرا دوست شدم ... چقدر سخت بود صبح ها

 

زود پاشم ...البته فقط همون اوایل ...چون بعدا خودم زودتر بلند میشدم و

 

با کلی ذوق اماده میشدم ... یه روز اگه نمی رفتم واقعا اون روز بداخلاق

 

میشدم ... جمعه به عشق شنبه می گذشت . زود بهش عادت کردم ... دیگه

 

با همه چیش آشنا شدم ... معلما ... بچه ها ... خودش .چقدر معلم علومم

 

رو دوست داشتم ... اوایل واقعا ازش میترسیدم ... خیلی جذبه داشت ...

 

چقدر اون روز سر کلاسش ضایع شدم ... نمره ی امتحان کتبی رو کامل

 

گرفته بودم اما وقتی ازم شفاهی پرسید هیچی نگفتم ... از همون روز

 

ترسم ازش ریخت ... وقتی دیدم از تعجب داره میخنده فهمیدم خیلی هم

 

سنگی نیست ... بعدا هم فهمیدم بهترین معلم دنیاس ... معلم زبان تا روز

 

آخر اسم ما ها رو نفهمید ! انقدر سر کلاسش موشک درست کرده بودم که

 

حرفه ای شده بودم !!! زنگ تفریح ها بهترین لحظه ها بودن حیاط پایینی

 

مخصوص بچه های سال بالاتر بود اونایی که دیگه خیلی شیطون بودن ما

 

می رفتیم حیاط بالا ... از ترس اینکه مانتوم کثیف بشه رو زمین نمی

 

نشستم ... چقدر اون موقع دنیام ساده بود ... با یاسمن و المیرا تو امتحان

 

المپیاد ریاضی مدرسه قبول شدیم ... یاسمن شد اول من و المیرا هم

 

سوم ... چقدر اون روز گریه کردم چون سوگل همون دختری که دوم شده

 

بود تقلب کرده بود ... اولین بار بود که اینقدر ناراحت میشدم ... تا کلاس

 

سوم هم جواب سلامای سوگل رو نمیدادم چون حق من بود که دوم بشم ...

 

الان دیگه اصلا برام مهم نیست تو این امتحانا شرکت بکنم یا نه ! کلاس

 

حرفه و فن همیشه خوش میگذشت ... خیاطیم افتضاح بود همه رو دادم

 

مامانم بدوزه ... آخه خیاطی به چه دردی میخورد ؟ الویه رو هم با تقلب

 

درست کردم ... سر امتحان ورزش مرگ رو به چشام دیدم ... یکی نبود

 

بگه منو چه به امتحان دو ؟ آخر سر هم انقدر تحقیق واسش بردم که بهم

 

نمره مو داد ! کلی سر کلاس ها رمان می خوندم ... چقدر خانوم سراج

 

رو دوست داشتم ، معلم تاریخ جغرافیمون بود ... همیشه منو به فامیل صدا

 

میکرد با همون لبخند قشنگش ... سال اول زود تموم شد ... مامان ناراحت

 

12 صدم افت معدل بود و من تو کف نمره ی 20 دینی ... آخه واسه

 

امتحان به خاطر درد دندون هیچی نتونستم بخونم ... سال دوم دیگه واقعا

 

مدرسه رو خونه ی خودمون میدونستیم ... المیرا و یاسمن تو یه کلاس

 

دیگه بودن ... شقایق شد دوست صمیمی ... هنوز با هم دوستیم ... معلم

 

علوم محبوبم دیگه معلم من نبود ... به جاش معلم ریاضیم خیلی ماه بود ...

 

از همون سال شروع کردم سر کلاس رمان نوشتن ... اون قدر هیجانم

 

زیاد بود که فرق نمیکرد کلاس ریاضی باشه یا ورزش ... من می نوشتم

 

و بچه ها میخوندن ... چه لذتی داشت وقتی که از قهرمانای قصه م تعریف

 

میکردن یا همش میخواستن از زیر زبونم بکشن که آخرش چی مشه ...

 

مبصر کلاس بودم ... کلاس همیشه شلوغ بود ... واسه چی باید این بچه

 

ها رو با اون همه انرژی ساکت میکردم؟ زنگ تفریح ها تارا واسه بچه

 

ها جدید ترین آهنگا رو میخوند و بعضی وقتا آموزش رقص راه

 

مینداخت ! شیطون کلاسمون بود ... یه بار روز ولنتاین برف شادی

 

آورد ... وای که وقتی ناظم اومد و ازش گرفت چقدر ترسیده بود ...

 

طفلکی ... برای اولین بار به خودم جرئت دادم و سر کلاس علوم برگه مو

 

با شقایق عوض کردم تا واسش جواب سوالا رو بنویسم ... معلمه حتی

 

نفهمید که دست خط هامون فرق میکنن !!! دیگه امتحان دو نداشتیم این

 

دفعه نوبت دراز و نشست و انعطاف پذیری بود ... یکی از بچه ها که

 

مسئول گرفتن امتحان بود معرفت به خرج داد و گفت که جفتشو کامل

 

انجام دادم ... چه 20 باحالی بود ... یادگرفته بودیم امتحان کنسل کنیم یه

 

بار به بهونه ی یه سوسک امتحان نیم ترم اون روز رو کنسل کردیم ... !

 

معلم زبان بیچاره هم هر دفعه یا پدرش فوت میکرد یا بچه ی برادرش

 

واسه همین یا واسه ختم نمیومد یا واسه چهلم ! حالا دیگه با بچه ها زنگ

 

تفریح می رفتیم حیاط پایین ولی هنوز هم رو زمین نمی

 

نشستم ...پاتوقمون بوفه ی مدرسه بود ... هر روز بستنی با ساندویچ ...

 

نمیدونم چرا چاق نمیشدم! خیر سرشون جای اردو بهمون گفتن میتونین با

 

لباس غیر مدرسه تو مدرسه بمونین ... یعنی پیک نیک در مدرسه ! چقدر

 

کیف داد ... کمترین امکانات بیشترین تفریح ... بی جنبه بازی در آوردیم

 

و همه چیز آوردیم ... ورق ... اسکیت ... واکمن ... تخمه ... خیلی کیف

 

داد . ؟ اواخر سال مدرسه مایه دار شد و واسه همه ی کلاسا تلویزیون 21

 

اینچ با DVDخرید و همه رو سورپرایز کرد واسه کار عملی حرفه باید

 

سالاد ماکارونی درست می کردیم ... فکر کردیم اخر آشپزی هستیم و

 

تقلب نیازی نیست !درست کردیم و خوردیم و یه هفته دل درد گرفتیم ...

 

من که دیگه آشپزی نمیکنم ... همون روز این قول رو به خودم دادم ...

 

سال دوم هم تموم شد ... این بار افت معدل و دلتنگی من برای مدرسه هر

 

دو بیشتر شده بود ... سال سوم ارشد مدرسه شده بودیم ... خودمونو

 

حسابی گرفتیم ... کلاسمون اومده بود طبقه ی بالای مدرسه و به خاطر

 

14 تا پله چه افتخاری میکردیم به خودمون ! همون سال کلاس اول هم

 

منتقل شد بالا ... چه ضدحالی شد ... بازم از دوستم جدا شدم ... این دفعه

 

دنیا شد دوست صمیمی ... باورم نمیشد همون دنیایی که کلاس پنجم تو

 

مدرسه سایه ی هم رو با تیر می زدیم الان بهترین دوستم باشه ...خانم

 

سراج اخراج شده بود ... خبرش مثل بمب تو مدرسه پیچید ... می گفتن

 

اخلاقش خیلی بد شده ... عوضش معلم علوم نازنینم بازم معلم کلاسم

 

شد ... این دفعه غیبت های معلم زبان به خاطر سالگرد پدرش و برادر

 

زاده ش بود البته جلسه و بهانه های دیگه هم اضافه شده بود ... گفته بود

 

برای تقویت زبان فیلم زبان اصلی بیاریم ، ما هم نامردی نمی کردیم و

 

رابین هود و زورو و هر چی فیلم مورد دار بود می آوردیم و زیر سایه ی

 

درس زبان میدیدیم و میخندیدیم ! دوشنبه ها زنگ اول ورزش بود دیگه

 

اضطراب امتحان نداشتم چون خودش گفته بود به همه 20 میده ! خیلی هم

 

مهربون بود می رفتیم تو حیاط اون  صفحه حوادث رو میذاشت جلوش و

 

ما هم واسه خودمون عشق و حال می کردیم ... هر بار بساط صبحانه به

 

راه بود ... یکی نون سنگگ می آورد یکی پنیراون یکی گردو و ...

 

خلاصه دوشنبه ها شیرین ترین روز هفته بود ... معلم ریاضی مون باز

 

عوض شده بود این بار خیلی بد اخلاق بود آخر سر یکی از بچه ها

 

مردونگی به خرج داد و روی صندلیش سوزن گذاشت ... شانس آورد که

 

سوزن ها رو دید و الا به خاطر سابقه ی بیماری قلبی حتما یه بلایی

 

سرش می اومد ... البته اواخر سال باز هم یه روز انقدر اذیتش کردیم که

 

سکته کرد  و با آمبولانس بردنش بیمارستان !بعد هم از طرف دکترش

 

ممنوع التدریس شد ... به همین راحتی ... تا یک ماه معلم ریاضی نداشتیم

 

امتحان هم نهایی بود ... وای که چه حالی میکردیم عین خیالمون هم

 

نبود ... معلم کلاس حرفه خیلی ادعاش میشد ... همیشه می گفت حواسش

 

به همه چی هست و فکر نکنیم چون عینک داره چیزی رو نمیبینه ...

 

جالب اینکه ضایع ترین تقلب هامون سر کلاس اون بود ... متن درس رو

 

رو مقوا مینوشتیم ومیزدیم به دیوار و از رو اون امتحان می دادیم !!!

 

چقدر هم بهش می خندیدیم ... معلم دینی هم طفلکی نمیتونست کلاس رو

 

اداره کنه ... چه خوراکی هایی سر کلاسش خوردیم ... کلاس کامپیوتر هم

 

شده بود کافی نت ... تا چشمشون رو دور می دیدیم می رفتیم تو اینترنت !

 

یه بارم به یه بهونه ی درسی از دفتر مدرسه رفتیم تو اینترنت ! بیشتر

 

وقتا تو حیاط  آب بازی میکردیم و ناظم چقدر حرص میخورد که آب

 

مدرسه رو داریم هدر میدیم ... زنگ تفریح ها یا تو حیاط واسه خودمون

 

جشن می گرفتیم یا تو کلاس ضبط صوت قرآن کلاس رو برمی داشتیم و

 

بنیامین گوش میکردیم ...تارا رفته بود آمریکا به جاش آنیتا مسخره بازی

 

در می آورد و همه رو می خندوند ... ادا اصول رو گذاشته بودم  کنار و

 

رو زمین می نشستم ... چه اهمیتی داشت مانتوم کثیف بشه؟ سر خود

 

واسه خودمون تو مدرسه جشن تولد میگرفتیم ... یه بار واسه یکی از بچه

 

ها یه خرس بزرگ خریدیم چقدر ناظم عصبانی شد که به اون اطلاع

 

ندادیم آخرشم گفت از کیک به دفتر مدرسه بدین ... معلم تاریخ جغرافی

 

خیلی عذاب کشید ... همیشه دلم براش می سوخت ... آخراش به جایی

 

رسیده بود که می گفت وقتی من درس میدم خواهشا آروم صحبت کنید !!!

 

اممممما معلم ادبیات ... واسه خودش جوکی بود ... موقع صحبت کردن

 

انواع و اقسام فحش ها رو یاد میگرفتی که سانسورش میکنم ... یه بار سر

 

امتحان نیم ترم فارسی دروغکی بهش گفتیم نمیتونی امتحان بگیری چون

 

دو درس آخر رو ندادی ... خیلی راحت قبول کرد و گفت کتاباتون رو در

 

بیارین تا بهتون درس بدم ... اون روز سخت ترین کار این بود که جلوی

 

خنده ت رو بگیری ... خودش چقدر عصبانی شده بود ... هر چی فکر

 

کرد نفهمید به چی می خندیم ... واسمون یه معلم ریاضی جدید آوردن که

 

هر 5 دقیقه درس رو قطع میکرد و برامون از جنوب شهر حرف میزد و

 

همش می گفت کاش جای ماژیک شماها گچ استفاده میکردید ... در ضمن

 

اصلا اخلاق نداشت ... ولی بر خلاف قیافه ی خشنش امتحاناش در کمال

 

آزادی برگزار میشد ... ما که سر امتحان ریاضی مشورتمون خیلی خوب

 

شده بود ... موقع برگشت 8 نفر بودیم و اون قدر تو راه می گفتیم و

 

میخندیدیم که نمی فهمیدم کی رسیدیم ... روزامتحان ترم حرفه و فن برف

 

تو مدرسه جمع شده بود به خاطر برف بازی ما امتحان رو مجبور شدن

 

بیست دقیقه دیر تر برگزار کنن چون کسی سر جلسه نرفته بود ! ...

 

امتحان ترم آخر هم برای خودش برنامه ای داشت ... روز آخر مدرسه

 

ها ... اشکامون رو نتونستیم قایم بکنیم ...  تمام بچه ها جمع شدیم حیاط

 

پایین و با هم آب بازی کردیم ناظم مدرسه هم یاد جوونی هاش افتاد و با

 

ما اومد و آب بازی کرد ... موقع برگشت آب ازمانتو هامون می چکید ...

 

بعد هم برای اینکه مطمئن بشیم حتما سرما میخوریم رفتیم و بستنی

 

خوردیم ... به همین سادگی تموم شد ... دیگه مامان نگفت چرا معدلت شده

 

این شده ... خودشو زد به اون راه که 27 صدم خیلی هم مهم نیست ...

 

واقعا هم مهم نبود ... دیگه خونه مون اونجا نیست ... جز شقایق و دنیا از

 

کسی خبر ندارم ... دیگه کسی یادش نیست که چند سال پیش چه روزایی

 

رو با هم گذروندیم ... همه رفتن دنبال کار خودشون ... اما من هنوز همه

 

ی اون روزا یادمه ... هنوز وقتی از جلوی یه مدرسه ی راهنمایی رد

 

میشم یاد اون روزا میفتم ...یاد بهترین روزای مدرسه م ... نمیگم الان

 

اصلا بهم خوش نمیگذره چرا منتها نه مثل اون موقع ها ... با این حال

 

خوشحالم که تونستم سه سال از عمرم رو با بهترین خاطرات ممکن

 

بگذرونم ...

 

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 23:51  توسط niloo  |