تبليغاتX
تقصیر من نبود...
پشت دریاها شهریست...قایقی باید ساخت...!


تقصیر من نبود...









نیومد .... بارون رو میگم ... نه بارون اومد نه آسمون ابری شد ... زمستون که از همین حالا تموم شده! من از بهار خوشم نمیاد ... فقط پاییز   حسرت بارون به دلم موند !!! متاسفانه یا خوشبختانه ( شما فقط متاسفانه شو بخونید )مدرسه ها حدود سه هفته س که شروع شده ... نمیزارن آب خوش از گلومون پایین بره که ... همه ش درس درس درس ... منم که خر خون ! ( ببخشید که هنوز نتونستم عادت زشت دروغ گفتنمو ترک کنم   )

مدرسه ی گرامی  بنده ! تازه یادش افتاده که اون شهریه ای که پارسال و امسال از ما گرفته رو میتونه در راه کمک به دانش آموز استفاده کنه و طی یک اقدام بی سابقه برداشته نیمکت نو خریده  البته از اون جایی که ذاتا خسیس و حافظ منافه خودشون تشریف دارن این لطف عظیم و تاریخی فقط شامل حال دو تا کلاس شده  شما حساب کنین از هشتصد تا دانش آموز فقط واسه هشتاد تا شون نیمکت خریدن  تازه به خیال خودشون لطف کردن ! ولی لطف هاشونم همراه با اعمال شاقه س! آخه از اونجایی که نیمکت ها نوئه و باید برای دانش آموزای سه قرن بعد مدرسه هم بمونه  در پی یک فقره سخنرانی که پر بود از موعظه و نصیحت کلی  احساسات و عواطف لطیف مارو به بازی گرفتن تا عین بچه های خوب رفتار کنیم و رو میزا چیزی ننویسیم ! ... ما هم که جو گیر  به ناچار قبول کردیم .... حالا اگه یه خط ناقابل رو نیمکتامون بیفته تا یک هفته عذاب وجدان میگیریم و در به در دنبال پیدا کردن یه دعا برای توبه ایم  البته جای نگرانی نیستا ... برای پیشگیری از عقده ای شدن و عواقب خطرناک بعد از اون طی یک جلسه ی جمعی با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که دیوار کلاس بهترین جا برای تخلیه ی این فشار روحی بزرگه ! واقعا ما بچه های حرف گوش کنی هستیم ... نه؟  راستی خدا واقعا منو دوس داره روز کارنامه  مادر گرامی اینجانب به قصد گرفتن نتیجه ی گهربار من تشریف آورد مدرسه و بعد از دیدن نمره ها قیافه ش شد عین گل سرخ ! سرخ سرخ شده بود و چپ چپ به این نمره ها نگاه میکرد به طوری که دلم جای اینکه واسه خودم بسوزه برای اون نمره ها میسوخت که باید زیر نگاه مادر جان بنده تاب میاوردند و هیچی نمیگفتن!  ناگهان معلم فیزیک عزیز من  از شعاع نیم متری مامانم رد شد و به قصد صحبت اومد پیش ما و شروع کرد تعریف کردن از من   مادر جان بعد از اینکه این همه تعریفو به صورت کیلویی در مورد من شنید کشف کرد که من اوضاعم خیلی هم بد نیس... هنوز هم یه نمه میتونه به من افتخار کنه  ... راستی یه خبر جالب! که البته فکر میکنم بیشتر به درد برنامه ی مستند راز بقای شبکه چهار بخوره !! معلم ریاضی ما با سنی بالغ بر شونصد سال؟! هنوز هم در قید حیات به سر می برن و کماکان مشغول شیرین کاریه  نکته ی قابل ذکر اینه که ایشون در طول عمر پربار و پر ارزششون قادر به اکتشافات و اختراعات بسیاری شدن که دهان بشریت از شنیدنش هنوز که هنوزه باز مونده ! مثلا به عنوان مثال چند روز پیش که یک عدد زنبور نیمه زنده احتمالا به قصد کسب علم و این حرفا تشریف آورده بود سر کلاس ما ، ما هم به قصد خوشامد گویی ( توجه داشته باشین که هیچ ترسی از زنبور در ما مشاهده نشده بود ! ) کمی براش جیغ کشیدیم و رفتیم بالای نیمکتامون ! معلم مربوطه به علت کهولت سن از صدای جیغ ما عصبانی شد و با همون ادا و اطوار خاص خودش گفت همچین شلوغ میکنین که انگار مار  ِ هشت پا دیدین...!!! اون لحظه قیافه های ما لبریز از حسرت شده بود آخه خیلی دلمون می سوخت که در تمام طول عمرمون مفتخر به دیدن ماری که هشت تا پا داشته باشه نشده ایم! و تازه اون لحظه بود که فهمیدیم ما چقدر احمق بودیم که فکر میکردیم مار و هشت تا دو تا موجود کاملا جدا از هم هستن!! حتم دارم اگه شما هم جای ما بودین در اون لحظه حس میکردین که نصف عمرتون بر فناست ! البته باید هم یه فرقی بین من ِ دانش آموز ِ بی اطلاع و معلم دانشمندم وجود داشته باشه دیگه ... لازم به ذکره که قدمت ایشون تو مدرسه ی ما به زمان تحصیل مادربزرگم برمیگرده ...  به قول خانم مدیر مدرسه ایشون بازمانده ی معلم های چهارده سال پیشه  ماشالا هزار ماشالا ایشون حتی سرحال تر از من هستن و به این زودی ها قصد مستفیض شدن از دیار باقی رو نداره ! ما هم که بخیل نیستیم بزار واسه خودش زندگی کنه طفلکی  چند روز پیش از طرف آموزش پرورش به شخص مدیر مدرسه عرض کردن که مدرسه فاقد فضای کافی برای ورزش و تفریح دانش آموزانه !!! حالا این مسئول محترم تا حالا کجا تشریف داشته که پی به این موضوع پی نبرده به ما مربوط نمیشه ما خودمون تمام سعیمونو برای استفاده ی بهینه از همین امکانات ناچیز مدرسه به کار میبریم و از تفریح هایی که نیاز به جای کمی دارن استفاده میکنیم مثلا این چند روزه بازار پرتاب جامدادی و پوست پرتقال ( !!) و پسته تو مدرسه خصوصا زنگ های تفریح ( و غیر تفریح !) رواج یافته .... و هنوز که هوزه بین این ور ِ کلاسی ها ( یعنی ما ) با اون ور کلاسی ها کل کله !

با اینکه غیبت چیز بدیه اما اگه من در مورد معلم ادبیاتمون حرف نزنم دچار خفقان مفرط ( هیچ اهمیتی نداره که این بیماری مکنه اصلا وجود نداشته باشه !) میشم ! پس بزارین بگم : از اونجایی که ما تو ادبیات به فصل شعر رسیدیم و درس های این فصل در مورد اشعر شعرای بزرگه دبیر مربوطه با چنان اعتماد به نفس ِ شایان ِ تجلیلی شعر میخونه که ما تا چند ساعت تو کفش می مونیم !! اصولا من اگه جای مرحوم اخوان ثالث یا سهراب سپهری بودم و کسی اینجوری اشعار منو میخوند هر جور شده از قبرم می اومدم بیرون و با همون کتاب می زدم تو سر دبیر مربوطه !! اگر هم این کار مقدور نبود تا آخر عمرم از شاعری استعفا می دادم !! آخه بابا این چه لحنیه؟ شاهنامه که نمیخونی ... داری شعر سپید میخونی ... یه کم احساس ... یه کم لطافت ... یه کم نرمی .... حالا اون بنده خدا تو قبره نمیتونه چیزی بهت بگه لااقل خودت مراعات کن !! ....... آخیش ... سبک شدم !!

طبق آخرین اخبار مدرسه ی پسر داییم این بچه های فسقلی رو داره میبره مشهد !!!!!! بعد ما رو خیلی بخوان لطف کنن میبرن سینما اونم پیاده !! آخه فرهنگسرا نزدیک مدرسه س و کسی با ماشین پا نمیشه بره اونجا !! شما فقط تصور کنین وقتی ما داریم به صورت ایلی ( همون دسته جمعی!!) به سینما کوچ میکنیم تو خیابون چه منظره ی مضحکی پیش میاد !! تازه همین سینما رفتن هم مثل کبیسه شدن ساله که هر چند قرن یک بار رخ میده !! منم اردو میخوامممممم .... من شمال میخوامم... یعنی دریا میخوام ... چرا عید نمیشه ؟؟؟؟؟ چرا مارو هیچ جا نمیبرن؟  ای خداااااااا .....

اصلا بی خیال .... دیگه نمیتونم بنویسم !!( نه جان ِ من !! ... بازم بنویس ) باید برم بشینم سر درسام ... ( سر راه هم اول یه کم بخوابم و بعد تلفن حرف بزنم و جدول حل کنم  )

                                    تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 15:2  توسط niloo  |