تبليغاتX
تقصیر من نبود...
پشت دریاها شهریست...قایقی باید ساخت...!


تقصیر من نبود...









اهم اهممممم .... نیلوی بزرگ وارد میشود!!! ( اینو از لارس کش رفتما ) دلم واسه نوشتن اونم از نوع شاد تنگ شده بود هر وقت می اومدم پست قبلیم رو می دیدم دلم میگرفت ( بمیرم واسه دل کوچیک خودم !) ... راستیاتش خودمم با دپسردگی ( دپرس + افسرده ) حال نمیکنم ... چه معنی داره آدم یه گوشه بشینه هی آه بکشه؟ اصلا این وصله ها به من نمیچسبه ... من و سکوت ؟ ( فک کنننن ! منو تصور کن که حرف نزنم ! چه شود ... ) من و ناراحتی ؟ چه حرفا ؟ ( انگار من از سنگم !) ... تقصیر من نبود همش تقصیر شماهاس دیگه ! ای بی ذوقا ...ای بی احساسا ... انقدر غر زدین که چرا زیاد می نویسی خورد تو ذوقم دپرس شدم دیگه !(جریمه نفری ۵۰۰ تومن !) خب ... حالا با فرض اینکه من در حال حاضر عاری از هرگونه مشکل و کاملا شاد می باشم ( دقت کن ها این فقط یه فرضه ، حکم نیس!) شروع میکنم :

اول از همه اینکه اگه به ساعت این پست دقت کنین میفهمین ( شاید هم نفهمین !) که من الان باید مدرسه باشم اما نیستم  همین مدرسه نرفتن میتونه خدای دلیل واسه شاد بودن باشه  ( چه خوشی های محدودی !) البته فکر نکنین پیچوندم و نرفتماا نه ... از اون جایی که من بیسیار بیسیار + تشریف داره ( خوب بابا چرا میزنی ؟ دلم خواست دروغ بگم  بعدا کفاره شو میدم !) امروز قرار بود بچه ها رو ببرن اردو منم نرفتم به دو دلیل : اولا اینکه من بچه نیستم  دوما اینکه حسش نبود ... دیدین حالا ... من با این اشتیاق سرریز شده ای که برای فراگیری علم و دانش دارم  مگه میشه از قصد مدرسه نرم ؟ (کاری که دو شنبه ی هفته ی پیش کردم !) جدیدا کشف کردم اگه موقع درس پرسیدنا با خودم تکرار کنم من ته شانسم پس از من درس نمیپرسه واقعا این اتفاق میفته یا حداقل اگه بپرسه نمره م کامل میشه ( چه خرافاتی شدم !) ولی به جون مامانم دو هفته س دارم این روشو امتحان میکنم موی لای درزش نمیره  جالب تر از اون اینکه سر کلاس هندسه بودیم هر کس ۴ تا تمرین حل میکرد بی انصاف منو صدا کرد اولی رو بلد بودم اما دومی رو ...  اومدم پای تخته اولی رو حل کردم و خواستم دومی رو بنویسم که چون سرما خرده بودم سرفه کردم معلمه عین برق گرفته ها گفت مریضی؟ گفتم بله سرماخوردم اونم گفت بدو برو بشین سرجات نمیخواد دیگه حل کنی  البته منم اگه n سالم باشه هم از یه سرماخوردگی کوچولو میترسم تا نکنه خدای نکرده ....  میبینین چه خوش شانسم؟ ولی اگه از اون ور قضیه به ماجرا نگاه کنیم من هیچی شانس ندارم ... بابا من دارم هدر میرم !! اینجا از کوچیک ترین پدیده ها علیه من استفاده میشه  مثلا تلفن که قطع میشه همه اینجا ذوق میکنن و به روی مبارک نمیارن چرا ؟ چون فایده ش اینه که نیلوفر کمتر میره نت ... خودشونم که با تلفن کاری ندارن ... نهایتا موبایل هست  یا مثلا همین جند روز پیش لامپ اتاقم سوخته هیشکی به فکر نیست ... چرا ؟ خوب  چه اشکالی داره ؟ عوضش یاد میگیری اون پرده ی اتاقتو بکشی کنار تا اتاقت عین خونه ی ارواح تاریک نباشه ( من با نور خورشید مشکل دارم یا اصلا اینجوری بیشتر از اتاقت میای بیرون .... بابا من اگه از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۰ ساعت تو اتاق خودم نباشم اونم با در بسته که روزم شب نمیشه ... عوضش اینجوری وقتی میام بیرون چون دلتون برام تنگ شده قدرمو بیشتر میدونین ( چقدر هم که این اتفاق میافته  ) خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اتاقم دو تا لامپ داره  جدیدا هم تو خونه به حرفم گوش نمیدن !!! چند روز پیشا خواهر گرامی یه برگه از طرف مدرسه آورده که برای کلاس ورزش خونواده سلامتی دانش آموز رو تایید کنن هر چی میگم بابا این بچه کلکسیونه مشکله مگه به خرجشون رفت ؟ آخرش برگه رو امضا کردن !!! اصلا به من چه؟ من وظیفه مو انجام دادم خدا اون دنیا خودش اونا رو به خاطر این دروغ بزرگ مجازات میکنه  مهم ترین خبر اینکه طبق محاسبات خودم بنده تا ۱۶ ماه دیگه ( البته اگر شهریوری در کار نباشه!!) دارای مدرک دیپلم می باشم   البته بازم هر چی من از الان دارم زمینه سازی میکنم که دختر  بیشتر از دیپلم نیاید درس بخونه و بعدش باید بشینه خونه و حالشو ببره  بازم منو دیوار حساب میکنن و چشم غره تحویل میدن ... خدا وکیلی من برم دانشگاه دانشگاه کجا بره؟  ولی بین خودمون بمونه اگه این کنکوره وجود نداشته باشه من با کله میرم دانشگاه ( زحمت مکشم !! خسته نشم ؟ ) کی گفته خانما نباید ترقی کنن؟ من فقط میگم بهتره به جای طی کردن پله های ترقی خیلی با کلاس از آسانسور ترقی استفاده کنیم ... یعنی کنکور بی کنکور  

خیلی چیزای دیگه هست که میخوام بنویسم اما این بار بهتون رحم میکنم و دیگه نمینویسم  بهتره برم و از این تعطیلی موقت نهایتت استفاده و سواستفاده رو به جا بیارم !!! پس :

 

                                                    تا بعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:34  توسط niloo  | 


سرم داره از درد میترکه ... چشام میسوزه ... دستام یخ یخه ... اصلا حالم خوب نیس ... درست نمیدونم چمه ... چند وقته ریختم بهم ... دوباره دیوونه شدم ... خسته م و زودرنج ... حوصله ی خودمم ندارم ... ظاهرم همونیه که بود ... شوخ ... حاضر جواب ... شاد ... ولی مث قبل نیستم ... نمیدونم تا کی میخوام پرو بازی در بیارم و ظاهرم رو برخلاف باطنم نشون بدم ... ولی آدمی نیستم که غماشو داد بزنه ... بیشتر شنونده بودم تا گوینده .... خیلی ها گفتن و من شنیدم و خودم سکوت کردم ... دلواپس خیلی ها شدم و میشم ... کسایی که حتی خودشون هم ممکنه یادشون رفته باشه که من به یادشونم ... دلواسی هایی که بلند بلند گفته نشدن اما همیشه وجود داشتن ... تو این مدت که از کامنت گذاشتنام خبری نبود به همه تون سر زدم و آپ های همه تون رو هم خوندم ... اما بی صدا ... پس نیاین بگین بی معرفتی ها ... حالم که بهتر شد این افتخار شامل حال همه تون میشه که از حرفای ارزشمند  بنده فیض ببرین ( حقیقتو گفتم !!! ) میدونم اینم میگذره و منم خوب میشم ... ولی خب ... فعلا که اینطوریاس ... شماها جای من بی خیالی طی کنین ... راستی این همه خودتونو کشتین گفتین زیاد مینویسی ... بفرما اینم آپ کوتاه ... دیگه امری نیست؟ برین حال کنین ... منم برم به بدبختی هام برسم ... البته اگه ضبط همسایه لطف کنه منت سر من بزاره و کمی تا قسمتی خفه شه !!!

 

                                                           تا بعد ....

پ.ن : نمیدونم اگه این نقطه چین ها نباشن من باید چه خاکی بریزم تو سرم ... آخه نصف مطلب شد نقطه چین ... !!!

 

اگر تمام دردهای زمین را نردبان کنی باز هم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 13:11  توسط niloo  |