گیاه وحشی کوهم ،نه لاله ی گلدان مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر به سردی خشن سنگ خو گرفته ام مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است ز زیر سنگی ،یک روز سر زدم بیرون به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون سرشت سنگی من آشیان اندوه من است جدا ز یار و دیار دلم نمی خندد ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه گیاه وحشی کوهم در اتظار بهار مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد مرا به گریه میار...
از همین حالا بگم آپم طولانیه ... وای به حال اونی که بیاد بگه چقدر زیاد بود ... نگین نگفتی ها
یه چند وقتیه که فاصله ی بین آپ ها طولانی تر شده و علاقه ی من واسه اینجا نوشتم زیاد تر ... نمیدونم این چه حسیه که من به این وبلاگ دارم اما مطمئنم که واسه بقیه ی وبلاگ هام این طوری نبودم یه بار یکی بهم گفته بود که وبلاگ نویسی باعث آرامش میشه ... حالا به حرفش رسیدم ... هر چقدر هم که ناراحت باشم بازم وقتی میخوام اینجا بنویسم همه چی از یادم میره ... دلم میخواد هر چی تو ذهنم میگذره رو بنویسم اما اون جوری خیلی طولانی میشه شما ها هم که همین طوری منتظر بهونه واسه غر زدنین هر چند منم لجبازم و کار خودم رو میکنم ولی خب ... این دفعه از قبض تلفن شروع میکنم که قرار شهریور بیاد اما حالا رسیده ... واییییییی اصلا ازش خوشم نیومد ... رقمش اصلا جالب نبود ... خیلی بیشتر از تصور من ، ۷۲۰۰۰ تومن ! نمیدونم رو چه حسابی اولش با خوش خیالی فکر کردم ۷۲۰۰ تومنه ( خیر سرم رشته م ریاضیه ! ) اما بعد دیدم که نه خیر یه صفرش رو ندیدم نمیدونم این مخابرات چه اصراری داره که هر دو ماه یک بار با این قبض های مزخرفش آه و نفرین منو نوش جان کنه البته بنده حاضرم قسم بخورم که همش کار من نبوده ( ذبیح کاش واسه اون گزارشت میومدی سراغ خودم ) من فقط اون مبلغ شبکه ی هوشمند رو تقبل میکنم بقیه ش تقصیر من نبود ... اخه از وقتی میرم مدرسه انقده دختر خوبی شدم ( هر چند قبلا هم دختر خوبی بودم !) می دونین ... مدرسه خیلی هم بد نیست یعنی اگه ساعت های درسیش حذف بشه میشه همون بهشت برینی که میگن !!! کاش میشد همه تون یه بار پاشین بیاین مدرسه ی ما سر کلاس ریاضی... یه معلم ریاضی باحالی داریم مثلا نمونه ش اینکه جواب مسئله رو پای تخته مینویسیم بعد ایشون میاد نگاه میکنه و میگه این چه چرت و پرتیه که نوشتی ؟ ( عین جملشه ها! ) بعد همه رو پاک میکنه و دوباره عین جواب قبلی رو مینویسه روی تخته حتی یه بار که دیگه خیلی قاطی کرده بود به اون بنده خدایی که پای تخته بود گیر داد که این چرت و پرتا رو پاک کن ببینم چرا مسئله رو غلط حل میکنی ؟ مثلا دانش آموز رشته ی ریاضی هستی ها ... حالا ما این ور کلاس از خنده داشتیم میترکیدیم ... چرا ؟ چون اون بنده خدا هنوز چیزی ننوشته بود که خودش هم وقتی فهمید خنده ش گرفت ... من نمیدون چه اصراریه که معلم با ۵۰ سال سن پا شه بیاد مدرسه ؟ خوب اگه ایشون تو خونه استراحت کنه که واسه خودشم بهتره ... هر چند اون طوری ما دیگه نمیتونیم سر کلاس ریاضی مون بخندیم نمونه ی دیگه ش دبیر زبان فارسی ... به من میگه تمایز زبان با گفتار رو توضیح بده بعد که جواب یمدم میگه خانوم این چیه که شما میگی؟ من بهت گفتم زبان و گفتار رو با قئاعد شطرنج مقایسه کن ... بینم درس نخوندی امروز؟ !!!! نتیجه ش هم این که از من یک نمره کم کرد سر نمازاتون معلمای ما رو هم دعا کنید که شدیدا محتاج دعاهستن .... ولی خب از یه جهتی خدا خیرشون بده که چپ میرن راست میان موضوع واسه تحقیق میدن ... خب چه منبعی بهتر از اینترنت ؟ لااقل اینجوری پامون به نت باز میشه ... چند وقتیه که اساسا رفتم تو کار پس انداز ... همه ی خرج های اضافه تعطیل شده و فقط همین مجله مونده که عمرناش بتونم ازش بگذرم ... شما ها هم همه تون اون ۵۰۰ تومناتون رو بیارین بدین که شدیدا بهش نیاز دارم ... راستی حرف پول شد یاد قبض موبایل افتادم که داره سیر صعودیشو طی میکنه نه که فکر نکین زیاد حرف میزنما ... نه ... ولی خدا لعنت کنه باعث و بانی اس ام اس رو ... هر چند بازم تقصیر من نبود ... خودتون قضاوت کنین وقتی یکی اس ام اس میده میشه جوابش رو نداد ؟ بعد اون دو باره میده و من هم باید دوباره تازه یکی دو تا هم نیستن که ... من هر چه سریعتر باید به فکر یه شغل باشم وگرنه با این هزینه هام پس فردا جام پشت در خونه س من باید برم منشی یه شرکت بشم که کامپیوترش ۲۴ ساعته به نت وصل باشه ... به قول یکی ... بر سر من با این آرزوهام ولی خب چاره چیه؟ این تنها راه نجاته ... اصولا هم هی آرزوهای من یه جورایی عجیب غریبن ... من در آینده تو یکی از این کارا موفق میشم : ترانه سرایی ، روانشناسی ، خبرنگاری، نویسندگی ، سردبیری یه مجله ی موسیقی که صاحبش خودم باشم ، یا مدیر مسئول باشگاه بیکاران جوان ( لااقل عنوانش شبیه باشگاه خبرنگاران جوانه ) نهایتا طی کشیدن راه پله ی ساختمونا در سمت سرایداری اگه این وبلاگ تا اون موقع پا بر جا بود خبرش رو بهتون میدم .... در ضمن توی دو تا پست قبل تر یکی با اسم اگه گفتی چند بار واسم کامنت گذاشت که چون من اون وقع خیلی نمیتونستم بیام نت ( نه اینکه حالا میتونم !) نتونستم ته و توی قضیه رو در بیارم ولی کنجکاویش ولم نمیکنه ! پس لطفا اگه دوباره اومدی برام بنویس کی هستی آخه فکر کنم آشنا باشی ... خودت گفته بودی ... خوب دیگه تا قبض تلفن این سری هم سنگین نشده من پاشم برم
تا بعد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 16:1 توسط niloo
|
آخیش ... بعد از ۱۸ روز آپ کردم ! دلم واسه وبلاگم یه ذره شده بود اما مگه میشد بیام؟ نصف بیشترتون غر زدین که چرا آپ نمیکنی اما کی پرسید چرا نمیتونی آپ کنی؟حالا خودم عرض میکنم خدمتتون که چرا ... از روزی که مهر شروع شد مادر جان بنده فرمودند که کامپیوتر و اینترنت تعطیل بنده هم اول گفتم ok چون فکر کردم این تو بمیری هم مث بقیه ی تو بمیری هاست اما شتر در خواب بیند ... خلاصه اینکه بنده طبق دستور مادر جان حق رد شدن از شعاع 1 کیلومتری کامپیوتر عزیزم رو هم ندارم !!! البته لازم به ذکره که از اونجایی که مادر جان من خیلی مهربونه و نمیتونه ناراحتی منو تحمل کنه لطف کرده و گفته من اجازه دارم در هفته یک ساعت بیام نت بعد هم منو تو کف این همه سخاوت مثال زدنی خودش رها کرد ... واقعا حال میکنین ؟ من خودم به شخصه از این اقدام سرشار از محبت مامانم شرمنده شدم و نمیدونم چه جوری باید جبران کنم چطور توقع دارین منی که تو 24 ساعت شبانه روز 29 ساعتشو آن بودم حالا تو 168 ساعت فقط 1 ساعت آن شم ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه بابا این کجاش انصافه ؟ این کجاش عدالته ؟ دلتون به حالم سوخت ؟ حالا هی بگین که چرا آپ نمیکنی؟ خب بابا اینجا شرایط نیست ... امکانات ندارم ... الان هم که اومدم مادر حان می گفت برو بنویس که تا 9 ماه نیستی !!!!!!!! یعنی الان من باید پست خداحافظی مینوشتم واستون اما بهش گفتم نمیشه وبلاگو بی خیال شم بابا دلت به حال من نمیسوزه به ملت رحم کن ... چطور راضی میشی این همه آدم از نعمت حضور من مستفیض نشن ؟ (چرا چشات 4 تا شد ؟ ) خلاصه این بود شرح ماوقع ... اما میرسیم به عامل اصلی بدبختی من که همون باز آمد بوی ماه مدرسه س من نمیدونم چرا اسم این ماه مهره ؟ این که به نظر من پر از هزار جور درد و مرضه !! کجای مدرسه رفتن نشاط آوره ؟ کجای این موضوع که من ، منی که تا ساعت 11-12 ظهر می خوابیدم و با کلی منت گذاشتن بیدار میشدم حالا باید عین سربازای پادگان راس ساعت 6 بیدار شم ... این کجاش جالبه؟ خیر سرم شدم دانش آموز رشته ی ریاضی فیریک از بس هر کی از راه رسید بهمون گفت این رشته سخته و فلانه و همش ریاضی ریاضی کردن که از الان شدم شبیه تامعادلات چند مجهولی !!! تازه یکی از معلمین محترم زیادی جو گیر شدن و از طرف خودشون فتوا صادر کردن که تا روز بعد از کنکور تلویزیون و این چیزا رو بی خیال شین ... فکر کن ... به نظرم خیلی سنگین تر به نظر بیاد که من برم یه آزمایشگاه و خودمو معرفی کنم لااقل اونجا مشخصه که اسمم موش آزمایشگاهیه اما اینجوری همه میخوان تجویزهای بدون نسخه شونو رو آدم پیاده کنن جاتون خالی نباشه صبح به صبح 74 تا پله میریم بالا که به اون کلاس های لعنتی برسیم اونم با زبون روزه !!! برای اینکه عمق فاجعه رو بفهمین برین کارتون سیندرلا رو بزارین اون تیکه ای که موش ها کلید رو از جیب نامادریه بر میدارن و میخوان از اون پله ها برن بالا تا بدنش به سیندرلا ... به قیافه شون وقتی که میرسن اون بالا دقت کنین منم دقیقا همون شکلی میشم !! راستی از اون جایی که من خیلی باهوشم کشف کردم که ناظم مدرسه مون از شاگردان و نوادگان خانم مین چینه که مثل دکتر پژوهان زده روی دست استادش و از بداخلاقی از خود خانم مین چین خدا بیامرز کم که نمیاره هیچی تازه کلی هم اضافه میاره !!! حکایت معلم ها هم که چون طولانیه در این مقال نمیگنجد ... اما بگم که عاشق معلم جغرافی و عربیم شدم خیلی ماهن درست مث خودم !!!
در ضمن مدرسه طی یک اقدام بی سابقه برداشته آهنگ خواهران غریب رو گذاشته جای زنگ مدرسه ... انقده حال میده ... مثل اینکه وجود من تو مدرسه بالاخره کار خودش رو کرده ... آخه فلسفه ی مدرسه رفتن من اینه که من چون روانشناسم برای گرفتن مجوز مطب باید طرحمو یه جایی میگذروندم و چون امین آباد دور بود گفتن بیا تو همین تیمارستانه (مدرسه مونو میگم !! ) وگرنه من رو چه به مدرسه رفتن ؟ این آهنگه هم از نظر روحی خیلی کمک میکنه ... راستی من اون قدرهاکه گفتم بدبخت نیستما ... بالاخره مدرسه هم شیطنت های خاص خودشو داره هرچند که من چون ته بچه مثبتمخیلی شیطون نیستم ولی خب ... واسه منم خالی از لطف نیست ... خبر خوب این ماه این بود که با مریم (مریم اسدی ) رفتیم ارشاد تا ببینیم به قول مامان به چرت و پرت های من ( منکه بهشون میگم ترانه !) مجوز داده میشه یا نه ؟ !!! از اول تابستون هی گفتم بابا من دارم هدر میرم پاشین منو ببرین ارشاد اما کی گوش کرد ؟ :-؟؟ آخر سر مریم به دادم رسید ... دمش گرم جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت (انگار رفته بودیم پیک نیک !!! ) آقای کاکایی و اهورا ایمان رو هم دیدم ... البته شما خیلی حساب باز نکنینا ... حالا کو تا من ترانه سرا بشم ؟ چند روز پیش پدرجان برداشته از تمام پست های وبلاگم پرینت رنگی گرفته و داده بهم تا یادگاری نگه دارم حالا آدرس وبلاگ منو از کجا آورده خودش جای بسی تاملات و سوالات داره !!!! مادر بزرگ عزیزم هم (همون باران پاییزی خودمون !) طی یک اس ام اس اعلام کرده که قالب وبلاگم بیسته ... خوب تعجب نداره سلیقه ی منه دیگه آهان تا یادم نرفته اینم بگم که از مهسا جونم (اون یکی مامان بزرگ ) تشکرات فراوان دارم چون از وقتی فهمید من دستم از اینترنت کوتاه شده داوطلبانه اعلام همکاری کرد ... شما ها نگران نباشین من هر طور شده به همه تون سر میزنم اما تاریخش مشخص نیست ... دعام کنید
تا بعد ....
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 10:1 توسط niloo
|