تبليغاتX
تقصیر من نبود...
پشت دریاها شهریست...قایقی باید ساخت...!


تقصیر من نبود...









امروز تولد من و تواِ... من 16 سالگیمو تموم کردم و تو یک سالگیتو... باوجود 15 سال اختلاف سنی چقدر خوب تونستی منو درک کنی... یک سال پیش همین موقع ها... یه روز ظاهرا عادی... نه خورشید از غرب طلوع کرد و نه زمین جاشو بخشید به آسمون...ولی یه اتفاق مهم تر افتاد...آسمون ابری شد و بارون گرفت...تو وبارون با هم به دنیا اومدین...درست همون لحظه ای که رعد و برق زد...یه جشن تولد سه نفره...اون روز جز من و تو هیشکی تو خونه نبود...صدای ضبط هم بلندتر از همیشه... سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی ... بارونم خودشو به پنجره می کوبید که حضورش رو یادآوری کنه... شدی کادوی تولد من...کادویی که خودم به خودم دادم...!اسمتو گذاشتم تقصیر من نبود...به یاد خودم و اون... !نمیدونم چرا اما احساس کردم این اسم بیشتر بهت میاد...اون موقع هم مث حالا رنگ قالبت مشکی بود...هیشکی درست نفهمید من چرا وچقدربهت وابسته شدم...من خودمو توی وجودتو ثبت می کردم...خود واقعیمو...روزی چند بار حرفامو بهت میزدم اما به کسی نشون نمیدادم...تو بیشتر از هرکسی در مورد من میدونی...حتی بیشتر از اون دفترسبزه که همه چیز توش مینویسم...امروز یک سال از اون روز میگذره...یک سال از... بیخیال... تولدت مبارک.

                                     ****

دیرین...دیرین...دیرین دیرین دیرین دیرین دیریییینن...دیریریریرین!شرمنده من هر چی گشتم اینجا آهنگ تولد پیدا نکردم واسه همین گفتم پلنگ صورتی گوش بدیم!آهنگو بی خیال بزارین به بحث اصلی برسیم...تولدددد ... به علت سرماخوردگی خفن اینجانب از دادن هر گونه کیک تولدی معذورم!... نمیشه که شما کیک بخورین من نگاتون کنم! حالا از همین جلو یکی یکی کادوهاتونو بدین ... خیلی فکر کردم که واسه امروز چی بنویسم ... نوشته های مناسبتی خیلی سختن برام... کلی نوشتم و پاک کردم ... آخر سر به این نتیجه رسیدم که در مورد خودم بنویسم ... شاید این وبلاگ حالا حالاها سرپا موند ...دوس دارم سال دیگه که پست امروزو میخونم ببینم چقدر تغییر کردم!

 

1-تاریخ تولد:8/2 همزمان با اخبار ساعت 14. 2-  یه اردیبهشتی اصیلم:پدربزگم،پدرم،عموم و خودم متولد اردیبهشتیم! 3- خصوصیات کاملا اردیبهشتی!روراست،لجباز،احساساتی،گاهی هم مغرور!.4- مجرد (نه بابا!).5- رشته :ریاضی فیزیک. 6- نفر آخر کنکور سراسری سال 1389هستم اونم تو رشته ی ریاضی(ایول ... ایول..!) 7- دچار وسوسه ی ترک تحصیل(ادیسون هم ترک تحصیل کرد...مگه چیه؟!!)8- بهترین درس از نظر من:...شرمنده یافت نشد!!9- به علت علاقه ی وافربه طبیعت و محیط زیست اتاقموشبیه جنگل آمازون درس کردم(جون تو نه تنبلم نه شلخته!)10-عاشق نوشتن11-اصلا آرزو ندارم 18 سالم بشه اما خیلی دوس دارم زودتربه سن قانونی برسم(هرچند خبری نیس!)12- حاضرجواب وشوخ 13- معتاد به اینترنت(هر وقت اراده کنم میتونم ترک کنم!!!!!)14-مراحل سوختن تلفن به علت صحبت بیش ازحد رو به چشم خودم دیدم!15- منم مث خانم هاویشام چند ساله ساعت اتاقم خوابیده و نقش دکور روایفا میکنه!16- دنیا رو آب میبره منو خواب!17- بهترین فصل:پاییز18 -زود میبخشم 19-از بین سازها تو زدن گیتار و پیانو....هیچ استعدادی ندارم20- 29تا    id دارم (که 26تاش بی مصرفه!)21- عاشق کارای سپهری و فرخزاد و ابتهاج + مریم حیدرزاده 22- با تنهایی خیلی حال میکنم 23-اصلا فوتبالی نیستم 24- حد وسط ندارم...یا صفر یاصد 25-یکی از بزرگترین عقده های زندگیم باز کردن درِانواع قوطی های کنسروه!26- عاشق بارونم...چه نم نم چه تند27- فیلم محبوب خارجی: کازابلانکا 28-فیلم محبوب ایرانی:اشک سرما،شام آخر،سگ کشی 29-هنوز کشف نشدم! 30- با مسافرت میونه ندارم !31- طرفدار اجراهای نیما رییسی،فرشیدمنافی،فرزاد حسنی و کامران نجف زاده 32- قدم زدن رو تنهایی دوس دارم33- دلم میخواد سردبیر یه نشریه ی موسیقی بشم!34- نه ازمهمونی رفتن خوشم میاد نه از مهمون اومدن...جزموارد خاص -35- آرامش شب رو به شلوغی روز ترجیح میدم 36- علاقه ی شدید به جمع کردن مجسمه های آنتیک و کارت پستال وشمع های تزیینی 37- دارای قابلیت کنجکاوی بینهایت بالا 38- از رانندگی میترسم 38- بهترین جای دنیا:اتاق خودم!39-احساس دین شدیدی نسبت به ادیسون وگراهام بل میکنم 40- عاشق غروب خورشید اونم کنار دریا 41- صدای حامی،چاووشی و قمیشی رو دوس دارم 42- خیلی از حرفا رو با نگاهم میزنم!43-دارای مدرک فوق دکترا در زمینه ی فک زدن 44- جزو اون آدمایی هستم که اصلا نمیشه از ظاهرشون خود واقعیشونو شناخت!!  45- از مهارتم تو زیبان شیرین انگلیسی همون بس که میتونم حروف الفباشو به ترتیب و از حفظ بگم! 46- ژانر وحشت رو دوس دارم 47- یکی از آرزوهای دوران کودکی و البته همین حالا خوندن ذهن دیگرانه! 48- شغل محبوب:روانشناسی و نویسندگی .

 

- من تا اونجا که تونستم خلاصه نوشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:32  توسط niloo  | 


یه چند وقتیه که همه میگن کاغذ گرون شده و کم گیر میاد و صرفه جویی کنید ... در همین راستا ... ما (یعنی من و بروبچز کلاس!)گفتیم بزارین نشون بدیم که ما هم واسه خودمون کلی بزرگ شدیم و می تونیم تو این صرفه جویی سهیم باشیم و حضورمون رو یه جوری اثبات کنیم ... خلاصه تیریپ اتحاد ملی برداشتیم و انسجام کلاسی هم که طبق معمول برقرار بود... اما یه مشکل... از کجا باید شروع میکردیم؟نیازی نیست شما به مغزخودتون فشاربیارید چون اصلا جای نگرانی نیست ... ما تو کلاسمون انقدر ارسطو و انیشتین و ادیسون و ابن سینا داریم(نمونه ی بارزش خود بنده!!) که هیچ مسئله ای بدون راه حل نمی مونه ! امتحان شیمی... بهترین نقطه برای شروع! طی یک از خودگذشتگی بسیار بسیارخفن !برای اینکه برگه های سوال با جوابای ما حیف و میل نشه و بتونن از این برگه ها برای امتحان گرفتن مجدد از بقیه ی کلاس ها استفاده کنن همه برگه هارو سفید تر از وضع اولیه ش تحویل معلم مربوطه دادیم ... نه... اشتباه نکنیم ...کی میگه امتحان سخت بود ... ؟کی میگه ما بلد نبودیم...؟ باور کنین اشتباه به عرضتون رسوندن ... اصلا اگه برید کتاب مبتکران شیمی رو نگاه کنین تو قسمت اسم مولفاش اسم من و بچه های کلاسمون رو میبینید... ما نیتمون خیر بود به خدا ...تازه ما به خاطر این صرفه جویی برزگ و کمک به از بین رفتن بحران کاغذ به شدت به خودمون افتخار میکنیم... امتحان اصلا سخت نبوددددددددد!!

سوتی هفته:

۱- معلم محترم ریاضی و هندسه اومد به بنده بگه حجم منشور رو حساب کن اما فرمود حجم منصور رو حساب کن !آخه من چه جوری حجم منصور رو تو کلاس حساب کنم؟(معلمای این دوره زمونه هم دیگه آره!)

۲- اینم یه تست بسیار مهم وبه شدت کنکوری که توسط همون معلم ریاضی عزیزمطرح شده و   به همه ی پشت کنکوری ها خوندنش توصیه میشه!:

بچه ها بیست و چهارم چندم اردیبهشته؟؟؟؟ !!!!

۳-ویه جمله ی کاملا هوشمندانه باز هم از معلم ریاضی گل من : بچه ها صبر کنین من اول جوابو پای تخته بنویسم بعد اگه غلط بود شما هم از رو من بنویسین!!! ( به به... به به)

بچه ها جاتون خالی امروز یه امتحان هندسه دادیم خفن!! کاملا open book! من چقدر این معلم ریاضیمو دوس دارممممممممم

بعد از پ.ن( در راستای همون سوتی ها!) :

یکی از بچه ها پایین موهاشو حنا زده ومسلما رنگش با بقیه ی موهاش فرق کرده...امروز سر زنگ زبان فارسی دبیر محترم طبق عادت به فضولی ِ خدادادیش!! بهش گفت چرا موهات پایینش رنگش فرق میکنه؟یکی از بچه ها هم من باب مزاح گفت اون رنگ کشِ سرشه... وهمون دبیر خیلی محترم با لحنی بی نهایت به خود مطمئن جواب داد خودم میدونم که رنگ کششه !خانوما نکنه فکر کردین من از پشت کوه اومدم؟!

- سوال: به نظر شما دبیر مربوطه از کجا اومده؟!!!! 

*** این وبلاگ در تاریخ ۸/۲ به روز میشود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 21:11  توسط niloo  | 


سلام ... اونم بعد از یک سال... زود گذشت نه؟... اصلا عوض نشدی... درست مثل آخرین تصویری که از تو توی ذهنم مونده ... تو هم اگر درست نگام کنی میبینی که منم خیلی تغییری نکردم ... هنوزم هر وقت میام سراغت از همه چیزو و همه جا خسته م ... هنوزم بهت حسودیم میشه... به اینکه همیشه خودتی... بدون اینکه مجبور باشی ملاحضه ی دیگرانو بکنی... هنوزم وقتی میبینمت گریه م میگیره ... مثل همین حالا... الان اصلا آروم نیستی... مث من.... میدونی که  از چی ناراتم ... چقدر خوبه که تو هیچ وقت چیزی ازم نمیپرسی ... همیشه وادارم میکنی خودم حرف بزنم ... تو فقط گوش میکنی... نه تشویق و نه توبیخ... تو دقیقا همون جوری هستی که من دلم میخواد آما باشن... .اسه همینه که خیلی دوست دارم ... تو هیچ وقت از کم حرفی و سکوت من گله نکردی ... هیچ وقت به زور ازم نخواستی اخمایی رو که رو صورتم نشسته رو باز کنم ... تو فقط صبوری... حواست هست الان هوا همون جوریه که من دوست دارم ؟ نه خورشید هست و نه آدمی ... همه جا تو سکوته ... فقط صدای تو میاد ... آسمونم که ابریه ... فقط جای بارون خالیه ... ولی تو میتونی جاشو پر کنی...تو چه با سکوتت چه با پریشونیت میتونی جای همه اون چیزایی رو که من ندارم رو پر کنی... راستی داشت یادم میرفت ... عیدت مبارک... یه تبریک بدون اجبار!! ... میدونم که امسال هم هیچ اتفاق خاصی نمی افته ... عید بدون هفت سین ... بدون سفره... بدون اون ماهی قرمزا... ولی خب ... جاده هم یه لطفی داره واسه خودش... من امسال یادم رفت موقع سال تحویل دعا کنم ... حتی آرزو هم نکردم... فقط تمام سعیمو کردم تا از جلوی اون دوربین لعنتی کنار برم ... به نظر تو تعبیر خاصی داره؟ میدونی از وقتی بهار اومده اصلا خوشحال نبودم؟ ... جز اون لحظه هایی که کنار تو ام... شاید مسخره به نظر بیاد اما من با بهار نمی سازم ... نه با فروردینش نه با خرداد ... فقط به رسم یه خودخواهی مخصوص اردیبهشتی ها عاشق روز تولد خودمم!... سه ماه به یه روز... منصفانه س؟ خیلی خوبه که آدم یه جایی رو داشته باشه که تو تنهاییش بیاد سراغش و حرفاشو بی صدا فریاد بزنه ... موافقی که من الان خوشبختم؟ تو هیچ وقت نگفتی  که من دیوونم ... ولی بقیه به من گفتن که شبیه توام .... نامتعادل ... غیر قابل پیش بینی... لجباز... حتی مغرور!! ... لابد اینم تقصیر من و توا که آدما همه چیزو مطابق میل خودشون وس دارن... زندگی بدون هیجان... فک کن... اینجا بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم نوشته هام پر از نقطه چین باشه... چه نیازی به نوشتنه وقتی تو همه شو نخونده میدونی؟ ... دیدی؟... آپ اول سالم اصلا شا نبود .. قبول کن که نمیتونست باشه ... هر چند وقت یه بار لازمه که بیام و حرفای خودمو بنویسم دیگه ... نمیدونم کی میتونم دوباره ببینمت... نمیدونم دفعه ی بعدی هم همه چی مثل این دفعه س یا نه ؟... شاید من عوض شدم ... شاید سال بعدی موقع عید کنار ماهیا نشسته باشم .... شاید یادم بمونه آرزوهامو ردیف کنم ... به این امید که برآورده بشن...خدا رو چه دیدی؟ شاید دفعه ی بعدی حتی عاشق بهار شدم ... ولی یه خواهش ... تو... تحت هیچ شرایطی عوض نشو .... همین جوری پاک بمون... تاوقتی نگات میکنم توی شفافیت و زلالی تو شاید تونستم خود واقعیمو پیدا کنم .... بهم قول بده ... که هیچ وقت عوض نمیشی...

 وروجک منو به یه بازی دعوت کرده که باید توش هفت تا ترانه رو که ازشون خاطره دارم رو بنویسم و هفت نفر رو هم دعوت کنم ... من از خیلی از آهنگا خاطره دارم اما فعلا همینا یادم می آد :

۱- منو ببخش ... با دکلمه ی مریم حیدرزاده... هر وقت اینو گوش میکنم یاد تابستون ۸۴ می افتم... اون شب تو رستوران تهران ِ هامبورگ... این آهنگ یه مقدمه بود برای ورود من به دنیای ترانه ... من کلی بهش مدیونم ...

۲- آهنگ معروفه ی jipsy king ... تو تمام لحظات زندگی من حضور داشته ... (حتی تو وبلاگم !)... نمیدونم چی توی صداشه ولی هم وقتی ناراحتم هم وقتی خوشحالم این آهنگو دوس دارم با صدای بلند گوش بدم ...

3- شب تو و شب منه!... اگه اشتباه نکنم مال هلنه... اولین چیزی که به ذهنم میرسه ویلای شمال و صدای بلند ضبط و رقص نوره ... خیلی شب قشنگی بود ...

4- آهنگ فوق العاده زیبای خودم (نیلوفر)... البته قدیمیشا... تقریبا تمام افراد مهم زندگی من هر کدوم یه بار این شعرو برام خوندن ... واسه همین منو یاد کسایی میندازه که دوسشون دارم و دوسم دارن!

5- آهنگ دریا... هر وقت اینو گوش میکنم خودمو لب ساحل تصور میکنم ... کنار دریا ... خیلی دوسش دارم ...

6- آهنگ بسیار بسیار مزخرف : باورم نمیشه پیش من نشستی!این آهنگ منو دختر عمه کوچیکه رو ( همسن منه) یاد یکی میندازه که بنده ازش متنفرم و دختر عمه کوچیکه هم هی از قصد اینو می چسبونه به من ...آخه توی مهمونی این بنده خدا نشست کنار من بعد همون موقع ارکستر این آهنگو خوند!!!! 

7- میمیرم برات ...اول از همه یاد مدرسه می افتم!!!!! چون بیش از شونصد از گوشی دوستم تو مدرسه این آهنگو گوش کردم ... من در کمال خونسردی آهنگ گوش میکردم و دوستم نگهبانی میداد که مبادا مدیری معاونی کسی بفهمه ما داریم چیکار میکنیم!

اینا هم دعوتن:

نیلو

          سالومه

                         خانومی

                                        آنی

                                                  گندم

                                                              نازنین

                                                                             سحر

                                                                          تا بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 18:19  توسط niloo  | 


متن زیر درد و دل آخر سال من با خداست!!

بار الهی ! یه سال دیگه هم گذشت ... من امسال خیلی سعی کردم همون جوری شم که تو دوست داری کلی از خودم مایه گذاشتم و کلی سختی متحمل شدم .... از حق هم نگذریم موفق شدم نه؟  خدایی من امسال دختر خیلی خوبی بودم فقط :

بعضی وقتا زنگ میزدم به دوستام و بعد از اینکه جواب میدادن گوشی رو قطع میکردم ! صد البته که مرض نداشتم فقط می خواستم یه کاری کنم که اونا هم مثل من حوصله شون سر نره

بعضی وقتا که می رفتم خرید فروشنده رو مجبور م کردم صد مدل لباس جلوم بزاره و آخر سر می گفتم اینا قشنگن اما من نپسندیدم !!! من موجود خبیثی نیستم فقط می خواستم ظرفیت تحمل فروشنده با مشتری رو بالا ببرم  تا با دیگران دچار مشکل نشه

بعضی وقتا سر ظهر صدای ضبط رو بلند می کردم که همسایه بغلی نتونه استراحت کنه !!من اصلا مخل آسایش ملت نیستم که ... فقط خواستم بهشون نشون بدم این کار چقدر بده تا اونا انجامش ندن!

بعضی وقتا زیادی کنجکاوی به خرج دادم و چیزایی رو که نباید می فهمیدم رو فهمیدم !! من اصلا آدم فضولی نیستم فقط خواستم اونا کلی زحمت بابت پی نبردن من به اون چیزا جلوی روم متحمل نشن !

بعضی وقتا از تو همین اینترنت با بعضیا قرار ملاقات میذاشتم و بعد نمیرفتم سر قرار !! منکه دیوونه نیستم فقط می خواستم بهشون یادآوری کنم که همیشه نباید به حرف دیگران اعتماد کرد !

بعضی وقتا اونم موقعی که مهمون داشتیم اتاقم رو مرتب نمیکردم و مامانم کلی حرص می خورد !! من که آزار ندارم فقط میخواستم کاری کنم که قدر منو زمانی که اتاقم رو مرتب میکنم بیشتر بدونه !

بعضی وقتا به حرف بقیه گوش نمیکردم ! نه اینکه آدم بی منطق و لجبازی باشم ... نه ! فقط اگه همیشه گوش میکردم اونجوری دیگه طاقت نه شنیدن از من رو نداشتن!!

بعضی وقتا با وسوسه ی بچه ها معلما رو خیلی حرص می دادم !! من به هیچ وجه دانش آموز بدی نیستم فقط خواستم کاری کنم که وقتی بازنشست میشن این روزا رو که یادشون میاد بخندن ! میبینین که من فقط قصد شادکردن شون رو داشتم !

بعضی وقتا ...

ولی با تموم اینها من بازم دخترخیلی خوبی بودم نه ؟ مرسی که حرفمو تایید کردی ! ( این تاییدو فقط من میشنوم نه شما!) خدایا حالا که ازم راضی هستی من قول میدم که سال بعدی هم مثل امسال و حتی بیشتر از امسال به خوب بودنم ادامه بدم ... اینکه تو از من راضی هستی بهترین انگیزه برای ادامه دادنه ... راستی نظر شما چیه؟ شما هم موافقین که من دختر خیلی خوبیم ؟     

بچه ها من فردا یا پس فردا!! دارم میرم مسافرت نمیدونم تا کی نیستم اما سعی میکنم زود بیام... اینو گفتم که دوریمو راحت تحمل کنی!) عیدتونم پیشاپیش مبارک)

        

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 13:19  توسط niloo  | 


نیومد .... بارون رو میگم ... نه بارون اومد نه آسمون ابری شد ... زمستون که از همین حالا تموم شده! من از بهار خوشم نمیاد ... فقط پاییز   حسرت بارون به دلم موند !!! متاسفانه یا خوشبختانه ( شما فقط متاسفانه شو بخونید )مدرسه ها حدود سه هفته س که شروع شده ... نمیزارن آب خوش از گلومون پایین بره که ... همه ش درس درس درس ... منم که خر خون ! ( ببخشید که هنوز نتونستم عادت زشت دروغ گفتنمو ترک کنم   )

مدرسه ی گرامی  بنده ! تازه یادش افتاده که اون شهریه ای که پارسال و امسال از ما گرفته رو میتونه در راه کمک به دانش آموز استفاده کنه و طی یک اقدام بی سابقه برداشته نیمکت نو خریده  البته از اون جایی که ذاتا خسیس و حافظ منافه خودشون تشریف دارن این لطف عظیم و تاریخی فقط شامل حال دو تا کلاس شده  شما حساب کنین از هشتصد تا دانش آموز فقط واسه هشتاد تا شون نیمکت خریدن  تازه به خیال خودشون لطف کردن ! ولی لطف هاشونم همراه با اعمال شاقه س! آخه از اونجایی که نیمکت ها نوئه و باید برای دانش آموزای سه قرن بعد مدرسه هم بمونه  در پی یک فقره سخنرانی که پر بود از موعظه و نصیحت کلی  احساسات و عواطف لطیف مارو به بازی گرفتن تا عین بچه های خوب رفتار کنیم و رو میزا چیزی ننویسیم ! ... ما هم که جو گیر  به ناچار قبول کردیم .... حالا اگه یه خط ناقابل رو نیمکتامون بیفته تا یک هفته عذاب وجدان میگیریم و در به در دنبال پیدا کردن یه دعا برای توبه ایم  البته جای نگرانی نیستا ... برای پیشگیری از عقده ای شدن و عواقب خطرناک بعد از اون طی یک جلسه ی جمعی با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که دیوار کلاس بهترین جا برای تخلیه ی این فشار روحی بزرگه ! واقعا ما بچه های حرف گوش کنی هستیم ... نه؟  راستی خدا واقعا منو دوس داره روز کارنامه  مادر گرامی اینجانب به قصد گرفتن نتیجه ی گهربار من تشریف آورد مدرسه و بعد از دیدن نمره ها قیافه ش شد عین گل سرخ ! سرخ سرخ شده بود و چپ چپ به این نمره ها نگاه میکرد به طوری که دلم جای اینکه واسه خودم بسوزه برای اون نمره ها میسوخت که باید زیر نگاه مادر جان بنده تاب میاوردند و هیچی نمیگفتن!  ناگهان معلم فیزیک عزیز من  از شعاع نیم متری مامانم رد شد و به قصد صحبت اومد پیش ما و شروع کرد تعریف کردن از من   مادر جان بعد از اینکه این همه تعریفو به صورت کیلویی در مورد من شنید کشف کرد که من اوضاعم خیلی هم بد نیس... هنوز هم یه نمه میتونه به من افتخار کنه  ... راستی یه خبر جالب! که البته فکر میکنم بیشتر به درد برنامه ی مستند راز بقای شبکه چهار بخوره !! معلم ریاضی ما با سنی بالغ بر شونصد سال؟! هنوز هم در قید حیات به سر می برن و کماکان مشغول شیرین کاریه  نکته ی قابل ذکر اینه که ایشون در طول عمر پربار و پر ارزششون قادر به اکتشافات و اختراعات بسیاری شدن که دهان بشریت از شنیدنش هنوز که هنوزه باز مونده ! مثلا به عنوان مثال چند روز پیش که یک عدد زنبور نیمه زنده احتمالا به قصد کسب علم و این حرفا تشریف آورده بود سر کلاس ما ، ما هم به قصد خوشامد گویی ( توجه داشته باشین که هیچ ترسی از زنبور در ما مشاهده نشده بود ! ) کمی براش جیغ کشیدیم و رفتیم بالای نیمکتامون ! معلم مربوطه به علت کهولت سن از صدای جیغ ما عصبانی شد و با همون ادا و اطوار خاص خودش گفت همچین شلوغ میکنین که انگار مار  ِ هشت پا دیدین...!!! اون لحظه قیافه های ما لبریز از حسرت شده بود آخه خیلی دلمون می سوخت که در تمام طول عمرمون مفتخر به دیدن ماری که هشت تا پا داشته باشه نشده ایم! و تازه اون لحظه بود که فهمیدیم ما چقدر احمق بودیم که فکر میکردیم مار و هشت تا دو تا موجود کاملا جدا از هم هستن!! حتم دارم اگه شما هم جای ما بودین در اون لحظه حس میکردین که نصف عمرتون بر فناست ! البته باید هم یه فرقی بین من ِ دانش آموز ِ بی اطلاع و معلم دانشمندم وجود داشته باشه دیگه ... لازم به ذکره که قدمت ایشون تو مدرسه ی ما به زمان تحصیل مادربزرگم برمیگرده ...  به قول خانم مدیر مدرسه ایشون بازمانده ی معلم های چهارده سال پیشه  ماشالا هزار ماشالا ایشون حتی سرحال تر از من هستن و به این زودی ها قصد مستفیض شدن از دیار باقی رو نداره ! ما هم که بخیل نیستیم بزار واسه خودش زندگی کنه طفلکی  چند روز پیش از طرف آموزش پرورش به شخص مدیر مدرسه عرض کردن که مدرسه فاقد فضای کافی برای ورزش و تفریح دانش آموزانه !!! حالا این مسئول محترم تا حالا کجا تشریف داشته که پی به این موضوع پی نبرده به ما مربوط نمیشه ما خودمون تمام سعیمونو برای استفاده ی بهینه از همین امکانات ناچیز مدرسه به کار میبریم و از تفریح هایی که نیاز به جای کمی دارن استفاده میکنیم مثلا این چند روزه بازار پرتاب جامدادی و پوست پرتقال ( !!) و پسته تو مدرسه خصوصا زنگ های تفریح ( و غیر تفریح !) رواج یافته .... و هنوز که هوزه بین این ور ِ کلاسی ها ( یعنی ما ) با اون ور کلاسی ها کل کله !

با اینکه غیبت چیز بدیه اما اگه من در مورد معلم ادبیاتمون حرف نزنم دچار خفقان مفرط ( هیچ اهمیتی نداره که این بیماری مکنه اصلا وجود نداشته باشه !) میشم ! پس بزارین بگم : از اونجایی که ما تو ادبیات به فصل شعر رسیدیم و درس های این فصل در مورد اشعر شعرای بزرگه دبیر مربوطه با چنان اعتماد به نفس ِ شایان ِ تجلیلی شعر میخونه که ما تا چند ساعت تو کفش می مونیم !! اصولا من اگه جای مرحوم اخوان ثالث یا سهراب سپهری بودم و کسی اینجوری اشعار منو میخوند هر جور شده از قبرم می اومدم بیرون و با همون کتاب می زدم تو سر دبیر مربوطه !! اگر هم این کار مقدور نبود تا آخر عمرم از شاعری استعفا می دادم !! آخه بابا این چه لحنیه؟ شاهنامه که نمیخونی ... داری شعر سپید میخونی ... یه کم احساس ... یه کم لطافت ... یه کم نرمی .... حالا اون بنده خدا تو قبره نمیتونه چیزی بهت بگه لااقل خودت مراعات کن !! ....... آخیش ... سبک شدم !!

طبق آخرین اخبار مدرسه ی پسر داییم این بچه های فسقلی رو داره میبره مشهد !!!!!! بعد ما رو خیلی بخوان لطف کنن میبرن سینما اونم پیاده !! آخه فرهنگسرا نزدیک مدرسه س و کسی با ماشین پا نمیشه بره اونجا !! شما فقط تصور کنین وقتی ما داریم به صورت ایلی ( همون دسته جمعی!!) به سینما کوچ میکنیم تو خیابون چه منظره ی مضحکی پیش میاد !! تازه همین سینما رفتن هم مثل کبیسه شدن ساله که هر چند قرن یک بار رخ میده !! منم اردو میخوامممممم .... من شمال میخوامم... یعنی دریا میخوام ... چرا عید نمیشه ؟؟؟؟؟ چرا مارو هیچ جا نمیبرن؟  ای خداااااااا .....

اصلا بی خیال .... دیگه نمیتونم بنویسم !!( نه جان ِ من !! ... بازم بنویس ) باید برم بشینم سر درسام ... ( سر راه هم اول یه کم بخوابم و بعد تلفن حرف بزنم و جدول حل کنم  )

                                    تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 15:2  توسط niloo  | 


چقدر طول کشید ... دیر آپ کردم نه؟ دست خودم بود الانم آپ نمیکردم ... حسش نیس! ولی حیفه بهمن بیاد و تو آرشیو وبلاگم هیچ ردی ازش نباشه ... دلم مسافرت میخواد ... مقصد همیشگی... دریا...سکوت...آرامش...تمرکز...تنهایی... پر توقع شدم ! همه ی اینا رو با هم میخوام! در قبالش حاضرم مدرسه م رو بدم ... تنها چیزیه که الان دارم ! (دست و دلباز هم شده م !)

خیلی روزا تکرارین ... یا برفی و سرد یا آفتابی و سرد ... از جفتشون متنفرم ... هم برف ،هم خورشید ... نمیدونم کی نوبت بارون میشه .... به آسمون که نگاه میکنم دلم میگیره ... هیچ کدوم هم دیگه رو دوست نداریم! من عاشق آسمون ابری و گرفته م ... عاشق اون لحظه ای که بین باریدن و صاف بودن سر درگمه ... چقدر اون لحظه شبیه من میشه! سردرگم و بلاتکلیف ... من هیچ وقت مطمئن نبودم .... از تردید خوشم میاد ... هیجانش باعث میشه زندگی کنی و زنده بمونی ...

خدا رحم کرد که امتحانا تموم شده ... نه ... رحم نکرد ... رحم مال اون وقتیه که میگن تابستونه ... بهت میگن سه ماه متعلق به خودتی... هر چند بعدا معکوس رفتار میکنن اما همینم جای شکر داره

دوس دارم بدونم چند نفر شبیه منن ! چند نفرن که تو یه لحظه هم میتونن غمگین باشن و هم شاد نشون بدن... هم تو خودشون باشن و هم کنار بقیه ... هم میتونن آروم باشن و هم از درون فریاد بکشن ... من این اخلاقو دوس دارم ... هر چیزی که نزاره کسی متوجه حال درونیم بشه راضیم میکنه... دوس دارم ندارم خودمو با کسی قسمت کنم ! خیلی خوبه که هیچ کس نفهمه چت شده ... اینجوری توضیح اجباری لازم نیست ... اونی که قراره بفهمه میفهمه ... بدون پرسیدن !

این آپ غمگین نیس... فقط یه جوریه ... مث من ... الان نه افسرده م نه چیزی ... الان فقط شبیه خودمم ... پس نپرسین چی شده ... من زنده م ... نفس میکشم ... زندگی هم میکنم ... ولی کم ! ( تو این آپ دنبال معنی جمله ها نگرد!)

سبک نوشته هام همه ش داره عوض میشه ... خودم با نوشته های گنگ خیلی حال میکنم ... اونجوری خیلی حرفا رو میشه زد ... لطفشم به اینه که فقط کسایی که باید میفهمنش ...

  من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
                                                                    تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 16:39  توسط niloo  | 


خیلی برف اومده همه جا سفیده ... همه رفتن برف بازی ... من نرفتم ... از برف خوشم نمیاد ... ایستادم پشت پنجره ... دارم تو برفا دنبال رد پا میگردم ... منتظر کسی ام ؟

- بهش نگاه میکنم ... تو چشاش میخونم ازم ناراحته ... داره گریه میکنه ... تحملشو ندارم ... منم گریه میکنم ... چقدر گذشته ؟ نمیدونم ... اون دیگه گریه نمیکنه ... گریه ی من هنوز بند نیومده ... از خودم متنفر میشم !

- دلم واسه یکی تنگ شده ... تهران نیست الان ... بهش زنگ نمیزنم ... پامیشم میام نت ... وبلاگشو باز میکنم ... میدونم خیلی وقته همه چیزشو پاک کرده ... دوس دارم به عنوانش نگاه کنم ... به قبلنا فکر کنم که می اومد و می نوشت ... می نویسه این وبلاگ حذف شده !... نامرد ...

- مریض شدم ... آبله مرغونه ... واگیر داره ... حوصله م سر رفته ... میخوام برم سراغ خواهرم ... یادم می افته که نباید مریض شه ... فعلا نمیشه ... قرنطینه م !

- توی فالم نوشته : حالا که یک رابطه ی پاک و عاشقانه برایتان پیش آمده همه چیز را خراب نکنید ... به زندگیم فکر میکنم ... دنبال اینی که گفت میگردم ... پیداش نمیکنم ... دیگه به فال اعتقاد ندارم !

- اتاقمو دوس ندارم ... یه جور دیگه شده ... تمیز و مرتب! این اتاقی نیس که من صاحبشم ... بلند میشم ... یه چرخ میزنم تو اتاق ... دوباره بهم ریخته میشه ... لبخند میزنم ... حالا این اتاق منه ... الان دیگه دوسش دارم ...

- مرض دارم .... از صبح گیر دادم به مامانم ... منو برسون مدرسه ... داره تلفن حرف میزنه ... آماده میشم ... آروم زنگ میزنم به دوستم ... باهاش قرار میزارم ... مامانم تلفنش تموم میشه...آماده میشه ... میگه زود بیا پایین ... بهش میگم با دوستم میرم .. فقط نگام میکنه ... با تعجب ... آروم لباساشو عوض میکنه ... میرم دنبال دوستم ...

- خواهرمه ... ایستاده جلوم ... داره اصرار میکنه بهش کتابای هری پاترمو بدم ... نمیدم ... زوده واسش ... از خودم بدم میاد ... همون حرفی رو زدم که بقیه یه زمانی بهم می گفتن ... چقدر بهم بر میخورد ... میرم سراغش ... بهش میگم بهت میدم ... خوشحال میشه ... چقدر شبیه بچگی های من شده !

- چند روزه نرفتم مدرسه .... دلم براش تنگ نشده ...

- دوستمه ... sms زده ... بهم میگه بی معرفت ... چون بهش زنگ نزدم ... واسش میفرستم بی معرفت نیستم ... جوابش میاد ... میگه هستی ... میرم سراغ تلفن و شماره شو میگیرم ... خودمو تصور میکنم که دارم باهاش حرف میزنم ... حسش نیس ... قطع میکنم ... میرم سراغ گوشیم ... واسش SMS میدم: آره بی معرفتم ...

- دارم رمانای قدیمیمو میخونم ... چقدر طولانین! همه شون خوب تموم میشن .... میندازمشون کنار ... دنبال چیزی میگردم که به واقعیت نزدیک باشه ...

- هیشکی خونه نیس ... فقط منم ... نشستم یه گوشه ... خیره شدم به یه جا ... به چی نگاه میکنم؟ خودمم نمیدونم .... تلفن زنگ میزنه ....جواب نمیدم ... گرسنمه ... بلند نمیشم ... دوس دارم ضبطو خاموش کنم ... بازم تکون نمیخورم ... دوباره تلفن زنگ میخوره ... قطع میشه ... آخه هیشکی خونه نیس ... حتی من !

- دفتر ترانه هام جلومه ...همش دارم به اون فکر میکنم ...شروع میکنم به نوشتن ...بازم  به اون فکر میکنم ... ترانه م تموم میشه ... یه بار میخونمش ... هیج جای شعرم اثری از اون نیس !

- SMS میاد ... این SMS رو واسه بهترین دوستت بفرست حتی واسه من ! البته اگه بهترین دوستتم ... گوشیمو میندازم کنار ... واسه هیچ کس نمیفرستم ...

- باهاش قهرم ... خودش نمیدونه ... منم نمیگم .... باهام حرف میزنه ... منم باهاش حرف میزنم ... ولی هنوز باهاش قهرم ...

                                               تا بعد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 17:50  توسط niloo  | 


خوبین ؟ من بد نیستم یعنی هستم اما خوبم هستم !!! ( الان دیگه خیلی مشخص شد حالم بده ؟؟؟؟؟؟؟ ) همش زیر سر این مدرسه س دو هفته س داریم مثل .... ( البته دور از جون شما ! ) ... میزنیم که چی ؟ که امتحان ترم داریم ...  تازه درس خوندن با اعمال شاقه ... تو این برف و سرما باید پاشیم بریم مدرسه و این وزارت محترم !! آموزش پرورش اصلا به روی خودش نیاره که بابا اینا جوونای آینده ن اینا تنها امید مملکتن نباید از الان بزاریم که هدر بشن اما کو گوش شنوا ؟؟؟؟؟ تازه در نهایت ..... بر میدارن دبستان و راهنمایی رو تعطیل میکنن و به ما میگن برین مدرسه  من نمیدونم این وزیر محترم آموزش پرورش بچه نداره ؟ دو حالت داره البته ... یا بچه داره یا نداره ... اگه بچه نداشت که هیچی اما اگه داشت بازم دو حالت داره ... یا بچه ش دیگه مدرسه و دانشگاش تموم شده یا اینکه اگه هنوز مدرسه میره واقعا بی بخاره (نمیدونم چرا آیکون عصبانیت موجود نبود !!!!) اگه بابای من وزیر آموزش پرورش بود زمستون که هیچی مجبورش میکردم کلا مدرسه ها رو یک روز در میون کنه  ( نتیجه : اگه بابای من کاندید شد حتما بهش رای بدین !  ) بگذریم ... البته نا شکری نباشه ها این دو روزی که تعطیل شدیم واقعا موثر بود خصوصا وقتی امتحان عربی  آدم کنسل بشه ! هر چند الان که هوا آفتابیه اینا هم دلشون واسه من و امثال من که نسوخته به فکر اون گازین که نباید مصرف بشه ... مدرسه ی ما که قربونش برم از اول زمستون رفته بود پیشواز صرفه جویی تو گاز ... همه ی شوفاژارو بست بعد گفت موتور خونه خرابه لطفا لباس گرم بپوشین خب تقصیر همیناس که من الان سرماخوردم خفن !!  راستشو بخواین این چند وقته انقدر غرق درس خوندن بودم !!!!!!  که خبر خیلی جدیدی ندارم که بگم ... هنوز تب مزدوج شدن تو خونواده پایین نیومده ... ماشالا پشت سر هم دارن دارن جفت میشن ... همین جوری پیش بره میترسم تو تابستون یه شب در میون تو عروسی باشیم  البته بد هم نیستا من عاشق دسرم   ... فعلا حسش نیس چیزی بنویسم  ... بالاخره بد نیست منم یه آپ کوتاه داشته باشم نه ؟  

 

                                                                 تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 12:49  توسط niloo  |